تبليغاتX
دل نوشته ها ...
براي روشن شدن ستاره هاي خاموش آسمون شبم دعا كنيد .

اتل و متل جدایی
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون
یه دل داره پر از خون
عشقم که رفت هندستون
خونم شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار
یه دنیا غصه بردار
اسمشو بذار بچگی
تا آخر زندگی
آچین واچین تموم شد
عمر منم حروم شد...
نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 9 | لینک  | 

صبح زود پا شدم و سریع رفتم دوش گرفتم.ریش چند روزه رو هم به جرم ابراز وجود به دست تیغ سپردم.خدا را شکر اونقدر مو روی سرم نیست که بخوام وقت براش بذارم.بعد از مدتها، به دندون ها هم یه حال اساسی دادم .وقتی خواستم از در خونه بیام بیرون، یه نگاه به تیپ خودم انداختم و با خودم گفتم حتما امروز تورش می کنم.

توی راه دانشگاه هر چی چش چش کردم ندیدمش.رسیدم دانشکده؛ توی راهروها هم نبود.رفتم سر کلاس.اولین نفری بودم که رسیدم.بچه ها یکی یکی (شایدم دوتا دوتا یا چندتا چندتا)اومدن.نه، مثل اینکه خبری ازش نبود.نگاه های بچه های کلاس داشت می رفت رو اعصابم.از کلاس زدم بیرون .مقصد:بوفه.گفتم شاید اونم حال نکرده بره کلاس و اومده بوفه. اما نه، اونجا هم نبود.شروع کردم به گشت زدن تو دانشگاه. همه ی دانشکده ها رو سر زدم.سایت، مسجد،آمفی تئاتر،سلف و... .اما بی فایده بود.

عصر، راه خونه رو پیاده گز کردم.گفتم بلکه توی راه ببینمش.یه سر به سینما زدم.مثل همیشه خلوت و سوت وکور بود.یه دفعه به سرم زد برم به سمت بیمارستان.می دونستم که زیاد میره اونجا.رسیدم در بیمارستان.طبق معمول غلغله بود.صدای آه و ناله فضای اونجا رو پر کرده بود.رفتم داخل.وجودش رو حس کردم.هرچی اینور و اونور رفتم تا ببینمش، نتونستم.شاید هم اون داشت خودش رو از من قایم می کرد.

شب ؛خسته و کوفته برگشتم به سمت خونه.نزدیکای خونه، احساس کردم صدای گریه و زاری میاد.تندتر رفتم.در خونه ی تقی پارچه ی سیاه زده بودن.

آه... مثل اینکه تقی از من زرنگ تر بود...بالاخره اونو تورش کرده بود.

 

پویا مرشدی ۲/۳/۸۷

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 15 | لینک  | 

غم نیست که کوه بر سرش ریخته است

دریاست که در چشم ترش ریخته است

این مرد بلا کشیده از اول عمر

هر خشت نهاده آ خرش ریخته است

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 14 | لینک  | 

به دریا شكوه بردم از شب دشت،

وز این عمری كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجی كه می گفتم غم خویش؛

سری میزد به سنگ و باز می گشت .!

 

«فریدون مشیری»

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 14 | لینک  | 

خستم از دو رنگیه تو، گریه هام دست خودم نیست

این کسی که رو به رومه، اون که عاشقش شدم نیست!

 

خستم از خستگی من، این گلایه نا تمومه

خستم حتی از حضورِ، این کسی که رو به رومه!

 

از دروغت پرم اما خالیم از عشقت، آره!

 من همونیم که گفتم تو رو تنها نمی داره!

 

اما تو دیگه تو نیستی! من دیگه تو رو ندارم!

واسه من مردی! می فهمی؟ یا بازم دلیل بیارم؟!

 

بسه این همه تحمل، نه٬ تو آدم بشو نیستی!

صد دفه قول دادی اما پای حرفت نمی ایستی!

 

واژه های توی مغزم همشون غیر مجازه!

اینه حال آدمی که همه چیزشو می بازه!

 

حیف اعتماد من حیف! دریغ از یه رنگیه تو!

قربونی شد دل سادم برای زرنگیه تو!

عصبانیم! کلافه م! خستم از دو رنگیه تو!!

 

نویسنده: «مریم وحیدزاده»

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 18 | لینک  | 

باران نمیشوم که نگویی با چه منّتی خود را بر شیشه می کوبم تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیاندازم... ابر میشوم که از نگرانی یک روز بارانی هر لحظه پنجره را بگشایی و ماه را در آسمان نگاه کنی. چند روزی است كه تنها به تومی اندیشم ازخودم غافلم امابه تومی اندیشم شب كه مهتاب درایینه من می رقصد می نشینم به تماشا به تو می اندیشم... چیستی؟خواب وخیالی؟سفری؟خاطره ای؟ كه دراین خلوت شبها به تومی اندیشم ...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 14 | لینک  | 

با پای برهنه می دویدم با تو

بر ماسه دو قلب می کشیدم با تو

یک موج بزرگ آمد و ما را برد

در بسترم از خواب پریدم... بی تو!

وهید باقری

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 9 | لینک  | 

مصراع نخست، من تو را می بوسم

در مصرع بعد، من تو را می بوسم

ایراد ندارد، به کسی چه؟ اصلاً

شعر خودم است، من تو را می بوسم

جلیل صفربیگی

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 13 | لینک  | 

با تقدیم به عسل که بیست و دوم  تولدش بود

 

در انتهاي ذهن مشوش خود
کلمات را تحت تعقيب قرار مي دهم!
نه واژه ايي ميابم که شرح حالي باشد
نه جمله ايي که تسکين اين دلِ پاره پاره...

غم نويس نيستم
فقط گاه و بي گاه
آب و هواي دل را مکتوب مي کنم...
همین!...
حالا اگر آسمان دل هميشه
سرخ و کبود و غم گرفته است، چه کنم!؟ ...

با اين حال
اين سرخي و کبودي آسمان دل را
از خاکستري جنس آدمي
بارها و بارها دوست تر دارم...

با اين حال
گاه و بي گاه لال مي شوم
که نکند دلي بلرزد...
نکند اشکي جاري شود...
نکند دلي آزرده...

حال بانگ هايي که هميشه
در درونم
در ذهنم
مرا صدا مي زنند
آيا مي دانند؟
مي دانند که صاحب اين دل پاره پاره
براي پرواز، پر پر مي زند...

و امشب
آغاز نوزدهمین سال زمين گير شدن من!
نمي دانم...

شايد، فقط شايد...

تولدم مبارک!...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 18 | لینک  | 

قلبم سنگين است. ديگر نمي‌خواهم کوله بار خاطراتت را به دوش بکشم. نمي‌خواهم شب و روز به انتظار روز عذاب تو بنشينم. تصميم دارم تو را با تمام خوبيها و بديهايت فراموش کنم. خاطراتت را به خاک بسپارم تا همه باور کنند تو براي من مرده‌اي.

اين روزها شنيده‌ام کسي قلبت را شکسته است. مي‌دانم بخاطر قلب شکسته خودت از من حلاليت خواستي. مي‌دانم تصميم داري به سوي سرنوشت خود بروي و دستي را که از من دريغ کردي در دست ليلاي ديگري بگذاري.

ديگر برو. به سلامت مسافر. پشت سرت نه اشکي هست و نه آهي. اينجا کسي دلش براي تو تنگ نمي‌شود. حيف از روزهاي خوش جوانيم که به دست تو سپرده بودم. قبول دارم که دستهاي پاييزي تو لايق جوانه‌هاي بهاري قلبم نبود.

نمي‌خواهم با يادآوري تو و خاطراتت لحظه‌هايم را خراب کنم؛ زندگيم را در اين حالتي که هست دوست دارم... مخصوصاً در کنار دوست عزيزي که براي تاريکيهايم چراغ آورد و زخمهاي به جا مانده از خنجر تو را التيام بخشيد. خاطرات خوب و بد تو را براي هميشه به خاک مي‌سپارم و تو را به خدا...!

خداحافظ مسافر...

«نويسنده: دختري از جنس باران»

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 13 | لینک  | 

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر مي آورم...

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم٬ یک شب پر از درد و دلتنگی...

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم٬ بغضم را شکستند و چشمانم را 

وادار به اشک ریختن کردند...

اشکهایی که تمامی نداشتند... 

یک شب مهتابی٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود...

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد...

هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود ...

یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی٬ سهم چشمهای بی گناهم بود...

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم...

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب سياه تنهايي قلبم هست...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 17 | لینک  | 

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم. ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی!

نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم. ماه گفت: چرا؟

نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 19 | لینک  | 

آفتاب مي آيد و مي رود ، باران مي آيد و مي رود ، برف مي آيد و مي رود. اما تو ..............

نه از جاده مي آيی نه از قلب من مي روی ...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 19 | لینک  | 

 

سلام

می خوام به اونایی که از تبریک سال نو سیر نشدن این سال رو تبریک بگم. امیدوارم سال خوبی داشته باشین. من که از تبریک حسابی سیر شدم تبریک نگین بهتره.

با دو تا دل نوشته سال جدید رو شروع می کنم.

 

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 19 | لینک  | 

سهراب گفتي: چشمها را بايد شست.... شستم ولي!.... گفتي: جور ديگر بايد ديد.... ديدم ولي !..... گفتي زير باران بايد رفت.... رفتم ولي!....

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را... نه نگاه ديگرم را... هيچ کدام را نديد!!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: "ديوانه باران نديده!!"

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 17 | لینک  | 

آسمان ابري به چه درد من مي‌خورد. حتي اگر پر از ستاره هم باشد من که نمي‌توانم آنها را ببينم و بچينم. وقتي ماه توي آسمان ديده نمي‌شود، چه شب باشد چه روز. چه فرق دارد خورشيد کجاي آسمان ايستاده باشد و بيدار باشد يا خواب؟ وقتي نوري از آسمان به زمين نمي‌رسد، اين چيزها چه فرق دارد.
دعاي خير تو يا اينکه پشت سرم هميشه خوب مرا مي‌گويي، به چه درد من مي‌خورد. يک تن خسته، که هزاران زخم خورده است، مشتي الفاظ شيک و محبت آميز را مي‌خواهد چه کند؟ آن هم پشت سر؟ روزي که پيش تو بودم و با تو نفس مي‌کشيدم، حسرت يک «دوستت دارم» و «جانم» را بر روي دلم گذاشتي. الان مرا به چه مجوزي «عزيزم» خطاب مي‌کني؟

نياز امروز من همان نياز ديروزم نيست. وقتي در کنارم نيستي، چه خوب و چه بد، چه زنده و چه مرده، چه مرد و چه نامرد، براي من چه فرق دارد. پس بيش از اين تلاش نکن. تو سهم مرا از دوستي به من دادي. ديگر نيازي به گفتن اين قصه ها نيست. به خودت سخت نگير و با خيال راحت زندگي کن. من به رفتن تو با تمام وجود رضايت دادم و همه چيز تمام شد. حال تو بمان با رؤياهايت و مرا با زخمهايم تنها بگذار.

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 17 | لینک  | 

عزيزم يك فريادم هزار فرياد توست

وجودم سرشار از توست

نمي دانم خلاء تنهايي را چگونه پركنم

اينها سئوالات جاوداني زندگي من است.

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 12 | لینک  | 

اينجایي که من هستم بوي بارون مي آید، بوي عشق مي آید...

باغ من روياي نا تمام شاعرانه است، باغ من در ذهن برگ سبز جاودانه است، باغ من دفتر شعر هر ترانه است، باغ من سرزمين آفتاب است، باغ من چشم در راه بهار است، باغ من غرق روياي كودكانه است، باغ من سال هاست در انتظار باران است...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 20 | لینک  | 

باشد سکوت کن... اينجا ديگر گوشي براي شنيدن دروغهاي تو نيست... اينجا همه مردم از عشق خسته شده‌اند و صداي تو را دوست ندارند...

سکوت کن اما بدان اگر از باران بهره نبردي، باران مقصر نبود...

اگر تخته سنگي در زير شرشر باران مي‌شکند و مثل خاک گُل نمي‌دهد تقصير باران چيست...؟ باران که در کوير و جنگل يکسان مي‌بارد حال اگر زمين کوير گل نمي‌دهد، آيا او مقصر است؟ وقتي آدمها از بارش آن وحشت مي‌کنند و چتر روي سرشان مي‌گيرند، آيا بايد به لطافت قطره‌هايش شک کنيم؟؟!

چرا باران را هميشه از پشت پنجره نگاه مي‌کني؟ او که با همه گياهان مهربان است. اگر مي‌خواهي باعث رويش تو شود، کوير را رها کن و جنگل باش. سنگ نباش که از ضربه‌ قطره‌هايش بشکني. عاشقانه دل به آواي باران بسپار تا بخشش و مهرباني را به تو هديه کند.

راستي من هنوز هم از جنس بارانم؛ اگر باور نداري چترت را ببند تا زير قطرات باران خيس شوي...!

«نويسنده: دختري از جنس باران»

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 18 | لینک  | 

نازنينم با تو سخن مي‌گويم؛ تويي که در يک شب باراني، دستهاي آفت زده ام را بوسيدي و بر روي قلبت گذاشتي؛ خوب به ياد دارم که وجود يخ زده‌ام از آتش درونت گرم شد.

مهربانم! نگذار دلم برايت تنگ شود. حالا که مرا از هواي ابري تنهايي گرفتي و به خورشيد سپردي نگذار که دوباره دستهايم تنها شود.

وقتي به روزهاي گذشته‌ام برمي‌گردم و به ياد روزي مي‌افتم که با تو فقط يک ديوار فاصله داشتم، حسرت مي‌خورم.
حسرت مي‌خورم از اينکه دستم در دست نامردي بود در اين سوي ديوار و تو در آن سوي ديوار با چشمان معصومت به ما نگاه مي‌کردي؛ اگر مي‌دانستم که آن قلب پاک تو هستي، از اتاق بيرون مي‌آمدم و در آغوش گرم تو پناه مي‌گرفتم.

اين روزها حلقه هاي اشکي که در چشمم متولد مي‌شود و به روي گونه‌هايم مي افتد، حکايت از يک قلب شکستني دارد که ديگر مي‌ترسم آن را به دست هر رهگذري بسپارم. نازنين! اگر مي‌تواني با يک قلب شيشه‌اي سر کني، با من بمان. گذشته دردناک مرا به حساب من نگذار، هر چه که بود تمام شد و تو مي‌داني که مقصر کسي غير از من بود.

مي‌خواهم دنياي کوچک احساسم را با تو تقسيم کنم. من هميشه از پشت پنجره اتاقم به جاده نگاه مي‌کنم و منتظر تو مي‌مانم. منتظر مي‌مانم يک روز قاصدک از تو برايم پيام بياورد و مي دانم که آن قاصدک هر چه جواب قشنگ است، برايم مي‌آورد. من به صداقت چشمانت ايمان دارم و به آغوش گرمت افتخار مي‌کنم.

با تو مي‌مانم... و بي صبرانه منتظر رويارويي با آن دنياي زيبايي هستم که آن را خوشبختي نام دادي و به من هديه کردي.
«نويسنده: دختري از جنس باران»

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 18 | لینک  | 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم  دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن
دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

بی تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست
دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی 

تو خورشید درخشانی هستی که بر من می‌تابی 

هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 18 | لینک  | 

مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن

 

میگی عاشق بارونی، ولی وقتی بارون میاد چتر میگیری بالای سرت... میگی عاشق برفی ولی طاقت یه گوله برف رو نداری... میگی پرنده ها رو دوست داری ولی میندازیشون تو قفس... میگی عاشق گلهایی ولی خیلی راحت از شاخه جداشون میکنی...

انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقی؟!!!

 

آنكس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد رهگذري بود كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان مي كردم ميگويد: دوستت دارم

 

از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد. با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

 

ما لحظه ها رو مي گذرونيم تا به خوشبختي برسيم ولي افسوس كه خوشبختي همان لحظه هايي است كه گذرونديم

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 10 | لینک  | 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

گرفت بدانید آنجا قبر من است.

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

اشتباهي كه يك عمر پشيمانم از آن اعتمادي است كه بر مردم دنيا كردم.

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 15 | لینک  | 

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،

اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .

غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 17 | لینک  | 

باران مي بارد امشب

دلم غم دارد امشب

در نگاهت مانده چشمم 

شايد از فكر سفر برگردي امشب

از تو دارم يادگاري سردي اين بوسه را پيوسته بر لب

قطره قطره اشك چشمم مي چكد با نم نم باران به دامن

بسته اي بار سفر را با تو اي عاشقترين بد كرده ام من

رنگ چشمت رنگ درياست    

سينه من دشت غمهاست

اين كلام اخرينت برده ميل زندگي را از سر من

گفته اي شايد بيايي از سفر اما نمي شه باور من

رفتنت را كرده باور التماسم را ببين در اين نگاهم

زير باران گريه كردم بلكه باران شويد از جانم گناهم...

بلكه باران شويد از جانم گناهم.

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 10 | لینک  | 

آمدی... از راه دور... با يک سبد سيب سرخ بهشتي... صدايت عطر و بوي بهاران را به خانه‌ام آورد. نفست گرم بود. دستهاي سردم را در يک روز پاييزي به نفس گرم تو سپرده بودم...

گرماي صدايت،‌ نفست و وجودت را هر روز از سيم تلفن به روحم تزريق کردي. دستت را از فراسوي مکان به سويم دراز کردي و موهايم را شانه زدي. برايم چراغ آوردي وقتي در تاريکي بي‌همزباني اسير خفاشهاي وحشت شده بودم. با من سخن گفتي. از لحظه‌هاي تنهاييت گفتي. من هم ميهمان تنهايي قلبت شدم. ديگر من و تو آن من و توي گذشته نبوديم. دو کبوتر عاشق بوديم که در آسمان زندگي به پرواز درآمديم. از هر دري مي‌گفتيم و با هم نفس مي‌کشيديم.

افسوس... افسوس که دوران خوشي من و تو زود به پايان رسيد. مي‌داني از کدام لحظه سخن مي‌گويم... خوب مي‌داني چه مي‌گويم... همسفر من! با من فرياد بزن « نفرين بر آن دستي که بين من و تو جدايي افکند. »

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 10 | لینک  | 

ميدانم که امروز تو هم گوشهايت زنگ بيداري خواهد زد، مي فهمي که تو را چقدر من دوست داشتم و چقدر براي ديدنت دلتنگي مي کردم، دستهايت خواهد لرزيد، چشم به در خواهي ماند، چون تو هم امروز حس خواهي کرد که در دل من چه مي گذشت؟ مي داني چرا؟ چون ديگر من آغوش خاک سرد و بي روح را به آغوش تو ترجيح داده بودم...

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 13 | لینک  | 

به سراغ من اگر می آیید 

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا ... پر قاصدهایی است.

که خبر می آرند ... از گل وا شده ی دور ترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم ... نقش های سم اسبان سواران ظریفی

                                                            است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان ... چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگ بدود ...

زنگ باران به صدا در می آید.

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی ... سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید ...

نرم وآهسته بیایید ... مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من.

سهراب سپهری

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 15 | لینک  | 

 

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم

گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم

 

خود بناليم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم

 

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم

شکوه از غير خطا است خطايي نکنيم

 

ياور خويش بدانيم خداياران را

جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

 

گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم

تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم

 

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان

با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم

 

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

مهرباني صفت بارز عشاق خداست

يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 13 | لینک  | 

من تو را اي عشق از کف داده ام !

هم خودم را ، هم تو را گم کرده ام...

 

آن من عاشق ، من ديوانه را...

من نميدانم کجا گم کرده ام !...

 

من نشاني هاي خود را ميدهم ...

يک نفر بايد مرا پيدا کند ...

 

يک نفر بايد که با طوفان عشق ...

برکه‌اي خشکيده را دريا کند ...  

نوشته شده توسط سعید فروتن در ساعت 18 | لینک  | 

دوست داشتن نه جرم است نه گناه